تبليغاتX
html> کلبـــه ی عشـــــق - هفت کارت عشق
احساس غـريبي مکـن ايـنجا که رسـيدي اين کلبه ي ناچيز تعلق به تو دارد

هفت کارت عشق

        

رسيد خونه
لبخند زد و تموم خستگي هاشو تکوند پشت در
دستشو فرو کرد توي جيبشو گذاشت انگشتاش گرماي کليد صميمي خونه رو براي چند لحظه حس کنن
حتي با چشاي بسته هم مي تونست کليد خونه رو از بين يه عالمه کليد پيدا کنه
کليد خونه فقط يه کليد نبود يه تيکه از دلش بود که جاي خودشو توي جيبش محکم کرده بود
در رو باز کرد و عطر خونه رو با تموم وجود نفس کشيد
- سلام , من اومدم
چند لحظه تامل کرد
اون صداي مهربون و گرم مثل هميشه , مثل هرروز جوابشو نداد
نگران شد
امکان نداشت که اون از در خونه بره تو و سلام کنه و صداي مهربون عشقش با يه موسيقي شاد به استقبالش نياد
- ياسمن .. خونه اي ؟
زن پشت ميز نشسته بود
چشاش سرخ بود
- چيزي شده؟ ياسمن ... اتفاقي افتاده
دل توي دل مرد نبود , حس مي کرد اگه همين الان کسي جوابشو نده دلش از سينه مي زنه بيرون
کيفشو انداخت روي زمين
- با توام ؟ چيزي شده ؟
زن نگاهش کرد , با چشايي که توش هزاران سئوال بود
چشايي که خبر از شکستن يه چيزي مي داد , يه چيزي شبيه يه دل
- چطور تونستي مسعود ؟ چطور تونستي با من اين کارو بکني ؟
نمي فهميد .. اصلا نمي فهميد چه چيزي ممکنه اتفاق افتاده باشه
گيج شده بود
- من ؟ مگه من چيکار کردم ياسي؟ من نمي فهمم
زن صورتشو بين دستاش پنهون کرد
- آره ... نمي فهمي .. نمي فهمي که ...
نگاه مرد روي جعبه بزرگ پستي روي ميز ثابت موند
رفت جلو
روي کارت سفيدي که روي جعبه بود با خط مشکي درشت نوشته شده بود
" براي عزيز ترين کسي که دوسش دارم
براي عشق هميشگيم , مسعود عزيزم "
جعبه رو سريع برگردوند
قسمت فرستنده رو نگاه کرد
نوشته شده بود : " همون کسي که دلتو دزديده "
گيج شده بود
- ياسمن اين چيه ؟
زن نگاهش کرد :
- از من مي پرسي ؟ از من ؟ فکر مي کردم من بايد اين سئوالو ازت بپرسم ... فکرشم نمي کردم ..
گريه نذاشت بقيه حرفشو بزنه
زن بلند شد و دويد به سمت اتاقش
مرد دنبالش رفت
زن در اتاق رو قفل کرد
- در رو باز ياسي .. مطمئنم که اشتباهي پيش اومده ... تو حق نداري راجع به من اينطوري فکر کني .. من خودمم گيج شدم .. ياسي؟
صداي گريه اي که از توي اتاق مي اومد آتيشش مي زد
- خواهش مي کنم در رو باز کن ...
ولي در باز نشد
دستگيره در رو ول کرد و برگشت طرف ميز
حتي تصورشم نمي کرد که يه روزي يه بسته از راه برسه و زندگي عاشقانه اون و ياسمن را اونطور خراب کنه
به ذهنش فشار آورد که حداقل يه نفر بياد توي ذهنش که امکان فرستادن اون جعبه از طرف اون ممکن باشه
ولي واقعا هيچکس نبود
هيچکس به جز ياسمن توي زندگيش نبود
اجازه نداده بود کسي وارد زندگي و حريم شخصيش بشه
عشق اون حقيقتا فقط ياسمن بود
جعبه روبرداشت
سنگين بود
رفت لب پنجره و خواست پرتش کنه بيرون
ولي يه حس کنجکاوي مرموز نذاشت اين کارو بکنه
برگشت طرف ميز
دلش مي خواست بفهمه اين کارو کي مي تونه کرده باشه
شايد واقعا اشتباه شده
کاغذ روي جعبه رو باز کرد
يه جعبه قرمز رنگ زير کاغذ بود که يه روبان درشت سبز دور ش بسته شده بود
زير روبان يه کارت بود که روي اون نوشته شده بود : " دوستت دارم عشق من "
کارت رو سريع برداشت و با يه حالت عصبي توي جيبش قايم کرد
روبان رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
توي جعبه يه جعبه کوچيکتر سبز با يه روبان قرمز رنگ بود
زير روبان قرمز يه کارت سفيد بود که روي اون نوشته بود : " راستشو بگو , چقدر دوستم داري ؟ "
زير لب گفت : - ديوونه ...
کارت رو برداشت و نگرون از اينکه مبادا ياسمن يهو از راه برسه و اونو ببينه گذاشت توي جيبش بغل همون کارت قبلي
جعبه سبز رو برداشت و رمان قرمز رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
اين بار نفس حبس شده توي سينه شو با عصبانيت داد بيرون
- يعني چي ؟
توي جعبه سبز يه جعبه بنفش بود با يه روبان زرد
زير روبان زرد يه کارت سفيد بود که روي اون نوشته شده بود " مواظب دل من باش , شکستنيه ها "
دستشو محکم به صورتش کشيد
نمي تونست به هيچ چيز فکر کنه
اون کارت رو هم برداشت و انداخت توي جيبش
روبان زرود رو باز کرد و به اميد اينکه اين بار ديگه جعبه اي توي کار نباشه در جعبه رو باز کرد
- وايييييييي
کلافه شده بود
در عين حال ته دلش حس مي کرد داره از اين کار خوشش مياد
توي اون جعبه , يه جعبه کوچيکتر زرد بود , با يه نوار بنفش
زيرروبان بنفش يه کارت سفيد بود که روي اون نوشته شده بود " بخند ديگه , مي دوني که عاشق خنديدنتم "
ناخود آگاه يه لبخند کوچيک صورت گرفته شو باز کرد
نمي دونست بايد چه واکنشي از خودش نشون بده
حس مي کرد خلع سلاح شده
کارت رو برداشت و دوباره گذاشت توي جيبش
روبان رو باز کرد و در جعبه رو برداشت
بازم يه جعبه ديگه
يه جعبه آبي با يه روبان صورتي
و يه کارت سفيد ديگه که روي اون نوشته شده بود" آره ... تو عشق مني "
کارت رو برداشت
نشست روي صندلي
به در بسته اتاق نگاه کرد
به اون فکر کرد که چقدر دلش شکسته
دوباره صورتش پر از چين و چروک شد و دلش گرفت
توي دلش گفت بهش ثابت مي کنم که اشتباه مي کنه
روبان صورتي رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
و بازم يه جعبه ديگه
يه جعبه صورتي با يه روبان قهوه اي
و بازم يه کارت سفيد ديگه
و بازم يه نوشته " منم نگم دلم ميگه تالاپ تولوپ ( يني دوست دارم ) "
ديگه داشت به خودش شک مي کرد
نکنه ... نکنه کس ديگه اي هم توي زندگيش بوده و فراموشش کرده ؟
قلبش تند تند مي زد
کارت رو برداشت
روبان قهوه اي رو با عجله باز کرد
در جعبه رو برداشت
- خدايي منننننننننن ...
ديگه واقعا حس مي کرد کم آورده
يه جعبه ديگه!!
يه جعبه نقره اي کوچيک با يه روبان طلايي
و يه کارت کوچيک سفيد
روي کارت نوشته شده بود " آره .. مال خودته .. مثه من... که مال خودتم "
کارت رو برداشت و چند لحظه بهش نگاه کرد
خط اين نوشته با بقيه کارتا فرق مي کرد
خط به نظرش آشنا اومد
کارتو گذاشت روي ميز
روبان طلايي رو با دقت باز کرد
جعيه نقره اي رنگ خيلي ظريف بود
درشو آروم باز کرد
ديگه جعبه اي در کار نبود
يه ساعت خيلي شيک با بند طلايي رنگ توي جعبه خود نمايي مي کرد
و يه کارت آبي رنگ که روي اون نوشته شده بود
" هر وقت بهش نگاه کردي يادت باشه تيک يني دوستت .. تاک يني دارم ...
 روزي هشت بار مي بوسمت ساعت دوازده , ساعت سه و ربع , ساعت شش , ساعت يه ربع به نه ..
 چه پيشم باشي , چه نباشي ... بند ساعت اگه دستاي من باشه .. خب معلومه که مچ دستت مثه کمرت هميشه اسير دستامه
, نمي ذارم فرار کني مهربونم , هميشه بهش نگاه کن , که يادت باشه هميشه بهت نگاه مي کنم ,
زودتر بيا خونه .. چون هميشه منتظرتم ... تولدت مبارک عزيزم ... ياسمن تو "
توي چشاش اشک جمع شده بود
نمي تونست سرشو بلند کنه
احساس آدمي رو داشت که از بين يه کوه يخ يهو بندازنش توي يه استخر آب ولرم
نمي دونست داد بزنه يا بخنده
يا شايد بهتر بود گريه کنه
سرشو بلند کرد که ..
ياسمن جلوش واستاده بود .. توي دستش يه شاخه گل سرخ .. توي چشاش ( که هنوز سرخ بود ) يه دنيا عشق
گونه هاش گل انداخته بود آروم گفت :
- مسعود ... معذرت مي خوام ... نمي خواستم اذيت بشي ... تولدت مبارک
شاخه گلو گرفت
- ياسمن ...
نمي دونست چي بگه
هم دلش مي خواست بغلش کنه , هم دعواش کنه , هم واسش بميره , هم داد بزنه دوستت دارم
- تو منو کشتي .. ولي ... فقط تو بلدي چطور منو بکشي و دوباره زنده کني
ته دلش آتيش روشن شده بود
- دوستت دارم
- منم دوست دارم
- ولي خيلي شيطوني .. خيلي ...
- گفتم که معذرت مي خوام .. اينجا رو ببين
ياسمن با چشاي درشت و پر از خنده به دور وبر مرد نگاه کرد
بلند شد و دور برشو نگاه کرد
دور و برش پر شده بود از جعبه هاي رنگارنگ
هردوشون با هم زدن زير خنده
مرد هيچوقت اين روز فراموش نکرد
دستشو برد توي جيبش و انگشتاشو کشيد به هفت تا کارتي که توي جيبش بود
کليد خونه بين هفت تا کارت قايم شده بود .


نويسنده : ني ني

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 2:48 توسط نوشـــــین |

JavaScript Codes JavaScript Codes