تبليغاتX
html> کلبـــه ی عشـــــق
احساس غـريبي مکـن ايـنجا که رسـيدي اين کلبه ي ناچيز تعلق به تو دارد

درد جدایی

 

 

میشه مثل یه قطره اشک بعضی رو از چشم انداخت

 

اما هرگز نمی شه جلوی قطره اشکی رو بگیری

 

که با رفتن بعضی ها از زندگی ات، جاری می شه 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 2:0 توسط نوشـــــین |

بهترین هدیه

  

 

اگه یه شب یه آدم چاق و گنده اومد توی اتاقت

و انداختت داخل یه کیسه اصلا نترس

چون من هدیه ی کریسمس از بابانوئل تو رو خواستم

 

                               

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385 ساعت 3:10 توسط نوشـــــین |

زخم زبان

 

 

هر وقت عصبانی می شوی و با حرفها و کارهایت دیگران را می رنجانی 

یه میخ به دیوار بکوب و هر وقت توانستی از دلشان در بیاوری

میخ رو هم از دیوار در بیار

ولی اگه دقت کنی می بینی این دیوار دیگه اون دیوار صاف قبلی نیست

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 2:6 توسط نوشـــــین |

دل تنگی

 

 

هر وقت دلم برات تنگ میشه

می رم پشت ابرا  گریه می کنم

پس هر وقت بارون بارید

بدون دلم خیلی برات تنگ شده  

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 1:59 توسط نوشـــــین |

عشق واقعی

 

   پسرکی دو خط موازی روی تخته سیاه کشید خط اولی به دومی گفت: 

 ما می توانیم دوستان خوبی برای همدیگر باشیم 

  دومی قلبش تپید و لرزان گفت: بهترین زندگی !    

 در همان هنگام معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند 

  وبچه ها نیز تکرار کردند:دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند

 مگر اینکه یکی از آنها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 3:0 توسط نوشـــــین |

JavaScript Codes JavaScript Codes